یا مهدی ادرکنی...

بسم رب الحسین...
یادمه کلاس اول دبستان که بودم...روزهای اول،سر کلاس با بچه ها خیلی سر و صدا کردیم ،کلاس رو گذاشته بودیم رو سرمون!!!
معلم مهربونی داشتیم، از سادگیش سوءاستفاده کرده بودیم.
هرچی میگفت بچه ها آروم باشید،درس رو گوش کنید، بی سواد می مونید ها...
آتیش می سوزوندیم و گوشمون به این حرفا بدهکار نبود!
دو طرف سرش رو گرفته بود و آروم آروم گریه می کرد.
بالاخره این صدای شلوغی ها به گوش مدیر رسید.
اومد در کلاس ،معلم رو برد و گفت تا بچه های خوبی نشید،معلم بی معلم!!!
...اولش برامون مهم نبود.زنگ تفریح خورد،بعدشم زنگ کلاس بعدی،ولی معلم نیومد.زنگ بعد شد، نیومد...
ترسیده بودیم،همه داشتیم گریه می کردیم،می ترسیدیم بی سواد بمونیم!
رفتیم دفتر مدرسه،پیش مدیر،التماسش کردیم که ضامنمون بشه تا معلممون برگرده...
قول دادیم، قسم خوردیم که دیگه خوب باشیم(هرچند بعدها زیر قولمون زدیم!)
معلم اومد...زنگ آخر اومد!
******
یا صاحب الزمان، آقا اجازه!؟...می دونیم از مهربونیتون سوءاستفاده کردیم
می دونیم آتیش می سوزونیم و حواسمون به گریه های شما نیست!
آقا اجازه!؟...دلمون براتون خیلی تنگ شده...
آقا اجازه!؟...خودمون می دونیم خیلی قول دادیم که خوب بشیم ولی باز زدیم زیر قولمون!
آقا اجازه!؟...ما که می دونیم شما زنگ آخر بالاخره میاین...نمیشه خودتون پیش خدا ضامن ما بشید؟که زودتر اجازه بده بیای؟
آقا اجازه؟!... ما خیلی می ترسیم...آقا جون می ترسیم که....
 
التماس دعای فرج
اللهم عجل لولیک الفرج
/ 0 نظر / 12 بازدید