
بسم رب الحسین علیه السلام
الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام …از انس و جان شرمنده ام، حتى از روى شیطان شرمنده ام ! که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار...
الهی روزگار می گذرد و من در گذر این روزها رفوزه شده ام الهی ! گرد و غبار گناه را بر چهره ام می بینی؟ کوله باری سنگین به دوش کشیده ام...راه زیادی آمده ام ، خسته ام...هنوز جرات نکرده ام به پاهای تاول زده ام بگویم همه ی این راه که آمده اید اشتباه بوده است! طلبکار می شوند... بارها برایشان اعتراف کرده ام که این روزها هیچ چیز دست خودم نبود و نیست، اما دیگر گول نمی خورند، باورشان نمی شود! شاید تقصیر چشم هایم است! کم سو شده اند...راه را درست ندیدند!!! عقل هم که این روزها اساسی تنهایم گذاشت، از این حرفای من دائم خنده اش می گیرد ، اما دلم؛ میشکند، می سوزد، تنگ می شود و شور می زند...شور عاقبتم را...
الهی! این گونه به مهمانی ات آمده ام، آمده ام تا پناهم دهی، تا اندک آبرویی را که در دستم گرفته ام خریدار باشی...هرچند این اندک آبرو دارد فریاد می زند: "یا ستار العیوب"...!
سحر نزدیک است...صدای پهن شدن سفره ات را می شنوم،می شنوم...انگار گوش هایم هنوز... آری...انگار هنوز هم امیدی هست...الهی تا دیر نشده مرا در جمع خوبانت بپذیر، نگذار بفهمند که این روزها چه به روزم آمده که فقط سکوت می طلبم!
باشد ،قبول...همه چیز در اختیار خودم بود.اما، الهی... بپذیر که رهایم کردی،آنی کمتر از آنی، سرگرم خوبانت شدی! الهی مرا به خودم وامگذار، آنی کمتر از آنی! این دیده نیست لایق دیدار روی تو ... چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم الهی! باران زده ام...پناهم بده
التماس دعای فرج شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات
|