دلم گرفته از غربتم
ديگر خسته شدم
بس جمعه ها غروب شد ؛ نيامدي
دلم گرفته از ظلمت دلم
ديگر خسته شدم از گناهانم
دلم گرفته به اندازه ي بغضي نشكفته
آخر چقدر در دل بريزم اين غم را
خسته شدم ، خسته ؛ از نَفْسَم
خسته شدم
از اينكه هر روز گناه كردم و
با گردني خميده به سويت بازگشتم
و به التماس
دست انابت به سويت دراز كردم
آقا جان!
چه كنم از اين همه گمراهي؟
به كه پناه ببرم؟
مي ترسم ...
مي ترسم روزي گناه كنم و ديگر بازنگردم و ...
من كه روزي داعيه عشقت را
به دوش مي كشيدم
روزي ديگر در صف دشمنانت باشم
دلم گرفته از غربتم
از تنهاييَم چه كنم؟
دلم شور مي زند ...
شور عاقبتم را
كجايي گل زهرا؟
به دادم برس !